مولانا محمد بن احمد بيغمى
45
داراب نامه ( فارسى )
برآمد . مىآمد تا بدان مجلس رسيد كه عين الحيات را مجلس و نشستنگاه بود . سياوش نگاه كرد و عين الحيات را ديد نشسته و سر در پيش انداخته ، و آن سه صورت را در پيش خود نهاده ، و تيز تيز در آن صورتها نگاه ميكرد . سياوش از بالاى آن قصر نگاه كرد ، عين الحيات را ديد كه لعل خوشآب او از چشمهء نوش آب حيوانرا مدد ميداد ، و نرگس نيمخوابش به تير غمزه از كمان ابروان جانها را خسته ميكرد و بچوگان سنبل گوى سيمين زنخدان مىربود ، و عقرب زلف بر گوشهء ماه حلقه كرده ، و از سلسلهء مويش در گردن خورشيد كمند عنبرين افگنده بود ، و از سايهء جعد پرتابش بر كنار رخسار بنفشهزار پيدا كرده . بيت : سازد از زلف و ز نخ هر ساعتى چوگان و گوى * تا دل و پشت مرا چون گوى و چون چوگان كند اگر جملهء مداحان جهان مدح كنند در مدتى صد سال نتوانند يك تار موى او را مدح بسزا كردن . سياوش از آن بالاى قصر آن جمال مىديد و تفرج آن جمال ميكرد . از ناگاه عين الحيات در سخن آمد و با شريفه گفت : اى خواهر ، روزگار مرا دريافت و زمانه با من عوضها مىكند . آنچه من با شاهزادگان عالم كردم روزگار با من عوض خواهد كردن . كاشكى بهرحال مىدانستم كه اين صورت كيست و آنكس كجا مىباشد و ازين حركت كردن او را مقصود چيست ؟ طرفه آنست كه نمىدانم كه صورت كيست ؟ درين كار درماندهام كه از نمودن اين صورتها مقصود ايشان چيست ؟ شريفه گفت : البته ايشانرا كه اين صورت به تو نمودند غرض و مقصودى بوده باشد . البته آشكارا خواهد شدن اما شايد كه چند روزى صبر بايد كردن كه بصبر اين راز آشكارا شود . عين الحيات گفت كه من صبر ميكنم اما دلم صبر ندارد . چكنم ؟ وقتست كه پردهء صبورى بدرم كه عظيم آشفته و بىقرار شدم ! بيت :